Holy Theo        *****    تنها برای تو می نویسم ، ای آشنای خوب       *****

Holy Theo ***** تنها برای تو می نویسم ، ای آشنای خوب *****

تقدیم به دوست بزرگوارم 10.4.6.3 *** وبلاگ شخصی سید امیر میرسلیمی
Holy Theo        *****    تنها برای تو می نویسم ، ای آشنای خوب       *****

Holy Theo ***** تنها برای تو می نویسم ، ای آشنای خوب *****

تقدیم به دوست بزرگوارم 10.4.6.3 *** وبلاگ شخصی سید امیر میرسلیمی

دل نوشته41

شب گرد دوباره از کوچه های تو در توی شهر گذشت

مردی از پشت پنجره اتاق تنهایی دوباره او را دید

و با خود گفت

راستی چقدر این شبگرد غم دارد

چقدر سرشار از تنهاییست 

حتما  از خنجر خیانت زخمی

یامجروح از تیر حادثه هاست

شاید هم سرخورده از سرنوشتی نامنتظر !


وقتی هرشب از کنار پنجره ام می گذرد و مرا با صدای سوت خود تا آنسوی ایکاش ها می برد

به روزگارش غبطه می خورم 

باخود می گویم خوشابه حالش ! 

چون او غمی داشت که من نداشتم

قصه ای داشت که جرات تجربه اش را نداشتم 

پایی داشت که من برای شبگردی نداشتم 

سوتی محزون میدانست که نمیدانستم 

آنگاه دلم به حال آن مرد پشت پنجره بیشتر سوخت

که هرشب در انتظار لحظه ی عبور مرد کوچه گرد بی صبرانه به عمق کوچه چشم دوخته بود


انگار در قمار زندگی هیچ بردی نداشت 

حتی کوچه ای برای قدم زدن 

سوتی برای خالی شدن

یا کسی برای به انتظار نشستن

کاش دفعه بعد که این قصه را می گویم 

پشت پنجره اتاق تنهایی 

مردی کوچه گرد نشسته باشد...

دل نوشته40

برف می بارد

دوباره از پشت پنجره بخار گرفته اتاقم به دوردستها نگاه میکنم 

رویا میبینم 

آن باغهای پوشیده از برف کنار روستا یادت هست 

جایی که سپیدی برف تمام سیاه کاری های آدمها را پوشانیده بود

آن روزها یادت رفت 

باور نمی کردم روزی بزرگ شویم

شبی کودکانه خوابیدیم و پیرانه برخواستیم

آه چقدر دلم برای تو برای آن روزها تنگ شده

از میان آنها همه دوستانی که چشم یاری از ایشان داشتیم 

 هیچکس

حتی یک نفر  به یاری ما نیامد تا رویای کودکیمان را دوباره پیدا کنیم

تنها کودکی لال که مصرانه تلاش میکرد به ما بفهماند،کودکی گمشده ما، درآن سوی باغهای پوشیده از برف روستاست

برف می بارد

هوا دلگیر است

درختان درآتش سرد زمستان برای بهار لحظه شماری میکنند

با اولین تجربه بلوغ دامن معصومیت ما از غرور لکه دار شد

ما از هم بریدیم و شغالهای حوالی ده تمام آن شب لعنتی را زوزه کنان جشن گرفتند

تازه آن صبح فهمیدیم که بزرگ شده ایم 

دیگر صمیمیتی برایم باقی نمانده است 

 یا قلبی که تصور میکردم تا پای تابوت دوستم خواهد داشت

چه خیال کودکانه ای 

فکر میکردم بعد مرگ هم دوستم خواهی داشت و تا همیشه کودک خواهیم ماند

دوست روزهای کودکیم ....

تازه میفهمم این روزها که تاچه پایه درهنر رویا دیدن استاد شده ام 

رویا را می گویم    رویا

دل نوشته 39

 دیگر چیزی بین ما باقی نمانده است

جز فاصله ها 

خطهای تیره را میگویم 

نه نگاه عاشقانه ای

نه دلتنگی کودکانه ای

خاطره ای ...  نه .

یادت هست ؟

فاصله ای بین ما نبود

همیشه فضا توهمی بیش ،از دوری ما نبود

یادت هست ؟

میگفتی تا همیشه کنارت می مانم !

آن آهنگ دوستداشتنی را می گویم ، که باهم زیر لب زمزه میکردیم

دستهای تو همیشه پر از تازه ها بود

حالا از آن همه مهربانی و عشق چه مانده ؟

جز

تلخی دل کندن تدریجی

 صبوری رنج دوری 

زخمهای ......


دلنوشته 38


وقتی چشمهایم را باز کردم 

تمام اتاقم بوی تو را گرفته بود

چه زود به خوابم آمدی !

در شبی تاریک و بارانی، اسبی سپید با یالهایی بلند ، پشت پنجره اتاقم با روشنایی  صاعقه ای که گاه به گاه پدیدار میشد

می درخشید .

من از شیشه بخار گرفته کلبه جنگلی ام اورا می دیدم 

زیبا و عاقل به نظر می رسید 

مرتب دست راستش را به زمین می کوبید و شیهه میکشید .

 انگار با زبانی که آنرا خوب میفهمیدم، مرا برای سفر به سرزمینی دور فرا می خواند


آن شب وقتی سیاهی به نهایت بلوغ خود نزدیک میشد

مثل همیشه که مرگ ؛ آخرین راه رهایی از خودو دیگران بوده وهست، به خواهر کوچکش(خواب ) پناه بردم

خوابیدم تا چیزی که شبیه ترسی ملایم تمام وجودم را فرا گرفته بود را فراموش کنم 

سرشار از گرمای مطلوب دلهره آوری بودم، که پیش از وقوع هر ملاقات تازه ای احساس میکنم  

دیدار نزدیک است 

دیدار نزدیک است 

این صدای مبهمی بود که با ضربان نامنظم قلبم تکرار میشد

آری تو صدای مرا شنیدی و زود پاسخم را دادی

مهربانی که صدایش مثل غزلهای شیرین حافظ شیرازی پر از امید و رضایت بود .

 برایم نوشته بود:

با ایمان باش 

 امیدوار باش 

راضی باش

 تو تنها نیستی 

تورا برای لحظه دیدار بیدار دوست میدارم

تو صدای مرا شنیده بودی ، چون عطر تو  تمام اتاقم را فرا گرفته بود

.

.

. سپاس


دلنوشته 37

کاش میشد

کمی نزدیک تر باشی

مثلا اینکه تو در دنیایی دیگر  یا حتی درلابلای آلبوم خاک خورده خاطراتم نباشی

کاش میشد

دوباره دستهای هم را می گرفتیم

اینجا همه چیز عوض شده است

 من هم شاید عوض شده باشم

کاش میشد

باز باهم قهر میکردیم و باز من برای آشتی باتو ، دل دل می زدم

راستی تو چکار میکنی

آنجا آن دور دورها ،پشت لحظه ها ، آیا یاد من میوفتی  ؟

خیلی دلم برایت تنگ شده

برای لبخندها و نگاه پر معنایی که همیشه به ساعت جیبی قدیمی ات داشتی

خیلی دلم تنگه

حتی درخواب هم به دیدارم نمی آیی

اگر میتوانستم راهی به آن سوی افقها به آن ماورا ء که توهستی بیابم

حتما به دیدارت می آمدم

دوستدار دلتنگت .....