| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | |||||
| 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 |
| 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 |
| 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 |
| 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
انکار
باد را دیدم
تورا انکار می کرد ، اویی که گهواره چوبه دار تو را می جنبانید
ستاره را دیدم
تو را انکار می کرد ، آنکه بر صورت بی فروغ تو شبها می تابید
چون مسیح بارها انکار شدی
زیر تازیانه های سرد تعصب
درهجمه نگاه های نارفیق
اما من
به پرندگان آزاد هوای شهر
به باران
به ستاره ای مغموم در کنج آسمان
به رودی که از پایین آبادی می گذشت
به هرکسی که بوی آزادی داشت
گفتم که تو باز خواهی گشت
اگرچه کسی بازگشت تو را باورنکرد
جز دخترخردسالی که گفت میدانم و رفت ..
چیزی بگو
حرفی بزن
بی دلهره رفتن .
بگو که با تو می مانم تا همیشه
حتی
حتی اگر حرفی برای دلخوشی من باشد .
میخواهم یک شب را بی هراس کابوس جدایی بخوابم .
ای آشنا با دردهای من ، ای گم شده در لبخندهای تلخ من
باورنمیکنم این روزها که میگذرد هر روزش ورقی تا پایان کتاب آشنایی ماباشد .
هر روزش نزدیک شدن به فصل کوچ .
تو می روی،من این را از اولین نگاه در چشمان روشن تو دیدم .
چرا
اصرار به ماندن برای چیست
وقتی که سرنوشت رفتن را برای تو رقم میزند .
فردا برای تو روزهای رنگی از راه می رسد ، برای من چه ؟
جز خاکستری سرد از شعله عشقی بر باد رفته ؟
جز عکسهای قدیمی در آلبوم خاطری پریشان .
روزگارم این شده
چون بیمار ی مبتلا به سرطان ، شمارش معکوس روزهای عشقم را نظاره می کنم .
حرفی بزن
به سرنوشتم به این عشق به تو به خودم و به همه عالم پرخاش میکنم .
حرفی بزن چیزی بگو تا این واپسین روزهای عشقم را بی هراس بگذرانم
چیزی بگو
بخندم بخندم
چیزی بگو حتی اگر دروغی ....
چه زود سرد شد گرمای دستان تو
چه زود سکوت شد طنین صدای تو
چه زود خزان شد بهار مهربانی تو
چه زود از یادت رفت آن همه خاطرات ناب .
باور نمی کنم
تو نه آنی بودی که می پنداشتم .
امروز با نگاه سرد
امروز با غرور گس
تو مسخ شدی یا من .
چه زود یادت رفت
قولهایی را که بهم دادیم ، عهدهایی که با هم بستیم .
آن شبهای دراز افسانه بود .
نه باور نمیکنم . تو هنوز خوبی مثل نوازش آفتاب
مثل پاکی آب مثل معصومیت غنچه
این منم که انگار مسخ شده ام .
این منم که سرد شده ام .
چه کسی میداند؟
امروز چند پرنده مهاجر از آسمان کوچه ما عبورکردند .
خبر از سرزمین دوری را دادند که هنوز در محله هایش عشق و محبت جاریست و کودکانش بجای بازی های دیجیتال خاک بازی میکنند .
سفره هاشان هم ، مثل درخانه هاشان باز است .
صدای خروس ها و زنگوله پیش رو گله هر روز مردم را از خواب بیدار میکند . وبرای درخت پیرکنار دره محل هنوز احترام قایلند .
شبهای بلند و سرد زمستان دور کرسی با قصه های شاهنامه و عزیز و نگار خود را گرم می کنند .
چه کسی میداند ؟
فردا که دوباره چند پرنده مهاجر از آسمان کوچه ما عبور کنند؟ یا خبر از چه سرزمینی برای ما خواهند آورد .
تنها سکوت تسلای درد دل من است .
در این زمانه بی کسی .
باور نمیکنم ..
نه باور نمیکنم خشکیده چشمه مهربانی دلم .
باور نمیکنم آنکس که در تمام شبش درد کشیدم از تبش .
امروز انکار میکند تمام عشق مرا .
ای شب نشین سیاهی پرست بی فروغ ..
ای منتها الیه تمنای غرقه در دروغ ،
باور نمیکنم که فقط سکوت تسلای در دل من است .
باور نمیکنم.....