خدایا
دلتنگی هایم را به تو نمی گویم تا فراغت عرش نشینیت پریشان نگردد
گریه نمی کنم تا تغافل پادشاهیت کماکان مستدام باشد
میخندم ، قه قهه مستانه سر میدهم تا همه فکرکنند ساکنان حرمت برخوردار و نیک احوالند
خدایا
گله نمی کنم تا آنقدر ادامه دهی که از این بازی خسته شوی
چیزی نمیگویم تا فکر کنی همه چیز مثل حوالی عرش کبریاییت عالی و متعالیست .
اگر چیزی بگویم تلخ است و اگر نگویم زهر
خدایا
تو خوش باش .بگذار لااقل یکی از ما خوشبخت باشیم
خدایا
دیگر کفر نمی گویم تا فکر کنی بنده ی خوبی داری
خدایا
خوش باش
صبح زود
به باغهای قدیمی کنار ده رسیدم
درختها لخت و بی برگ در ازدحام مهی غلیظ بودند
چیزی شبیه تار عنکبوت تمام شاخه ها را فرا گرفته بود
در مقابل در باغ
شریک اسباب بازی های کودکیم
با کاسه ی چشمانی درشت و خو آلودن بی زحمت گفتن کلامی به من می نگریست
سرد
مرده و بی احساس
از صبح تا ظهر به هم نگریستیم
چیزی اتفاق نیوفتاد
آن همه شور و علاقه
آن آتش زبانه کش اشتیاق
آن چهره باز همیشه موافق
انگار تابلو یا مجسمه ای بی فروغ با کاسه ی چشمانی درشت و خون آلود در مقابلم ایستاده بود .
مه تمام کوچه باغی های باریک و بی گذر که به تپه هایی نزدیک ابتدای کوهستان منتهی میشد را فرا گرفته بود
حتی حرفی برای گفتن میان ما نبود .
چون ارواحی گمشده در سرزمینی غریب
چون مردمان ناامید از احتمال کوچکی از یاری کسی
بی عاطفه ،
بی هیچ ...
فقط بهم می نگریستیم
بی زحمت گفتن کلامی
از کنار باغهای قدیمی کنار ده رد شدم
بی خاطره ای
بی رد پایی
بی خداحافظی و سلامی ...
حساب کن:
تا چه پایه دلگیرم
وقتی که حق ندارم از تو یا خودم ، شکایتی ، گله ای ،حتی پرسشی کنم !
دلم گرفته
آه آه آه ...... و به تکرار نفسهایم آه
تو می پنداری ، این بار نیز شبیه گذشته هاست .
دلخسته ام از وسوسه شهرت و مقام ، از جذبه ثروت مدام .
وقتی که نسیم ، هرز می رود در پشت بام خانه هایی که پنجره هاشان همیشه بسته است .
دیگر چه دلخوشی به نسیم خوش قدم . ناامیدم ، ناامید .....
نگاه کن ، چقدر تقلبی شده جنس های مغازه و بازار !
سرخی صورت سیلی خورده ام ساعتی حوصله ماندن ندارد .
نگاه کن ، همه چیز تقلبی شده ، حتی سیلی ها حتی صورتها .
باور نمیکنم
نه باور نمی کنم ، گرمی دستانم حتی قبل از رسیدن به پیچ اولین کوچه، سرد ترکت کرد.
جنس ها چه تقلبی شده اند .
جنس حرفها ، جنس عشق ها و جنس آدمها .
قبول کن که سخت است !
یک وقت اگر ، بفهمی که بازیچه بوده ای برای پر کردن روزهای تنهایی کسی؟
حساب کن:
چقدر تنها بوده ام !
چقدر ابله !
چقدر گول !!!
تو از من دلگیر هستی ، از بدخلقی های من . از بهانه گیری های هر از چند تکراری من .
تو از من خسته ای ، از این حال بی ثبات من ، و من از خودم بیش از تو خسته ام .
تو به خودت حق میدهی و من به تو . حق داری
هرچه میخواهی بگو
فریاد بزن
ولی هیچگاه گریه نکن .
آن غروب لعنتی باران تمام خوابهایم را شست .و بکارت خوش باوریهایم با وقاحتی تمام
از بین رفت . و تاوان اعتمادم این روزگار سیاهم است .
من به حادثه ای گرفتارم که واژگانی برای توضیحش نیست .
حتی تمامی عشق بزرگت نتوانست تهی تنهایی مرا پرکرده باشد .
آسمان آبی بود و گنجشکها زیر سقف چوب و حصیری خانه ای که قرار بود فردا شبش
عروسی باشد سرو صدا میکردند . و من هنوز مات جاپای عبور یک هواپیمای
معمولی در آسمان بودم .
عشق را نمیدانستم . غم را و تنهایی را!
و باورداشتم تا آخر عمر در محله قدیمی خانه پدری خواهم ماند .
با تو از چه بگویم .
تو که از جنس آنسوی کوهستانی .
مرا ببخش که دوباره گریانت کرده ام .
مرا ببخش....
تنها ماندن مزیتی است برای کمتر رنج کشیدن
همه فکر میکنند در جمع دردهایشان التیام خواهد یافت
اما اگر کمی تامل کنند خواهند دانست
تمام رنجهایشان ناشی از ارتباطاتی است که در جمع بودن مسبب آن است .
تنها میشوم
به دور خود حصاری میکشم حتی به ماورای افکارم
تا دیگر به کسی چیزی حتی خاطره ای نیندیشم
خاطرات خوب و بد امروز هردو آزارم میدهند
تازه میفهمم چرا خدا در کنج الوهیت عظیم خود تنهایی را برگزیده است .
تنهایم
تنهای تنها اگر چه در اطرافم بی شمارند دوستانی بظاهر مهربان
با قلوبی مثل سنگ
با چشمانی لبریز از فریب
سرشار از آرزوهای تلخ برای من
تنها میمانم چون تنها ماندن مزیتی است برای کمتر رنج کشیدن
تنها.....یی