| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | |||||
| 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 |
| 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 |
| 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 |
| 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
آفتاب که میتابد،
پرنده که میخواند و نسیم که می وزد، باخودم میگویم
حتما حال تو خوب است که جهان این همه زیباست...
صبح زیبای پاییزی شما بخیر .
بلبل خبر نداشت ازاین روزکه بیغمانه می سرود .
افسوس که با رفتن فصلها گل مهمانی رفتنیست .
دلم گرفته از این همه گل .
چند روزی عاشقم میکنند و یک عمر داغدار .
دلم گرفته .......
ای کاش باران می بارید .
تا در صدای شرشر باران ، هق هق گریه هایم چون سایه در آغوش نور محو می گردید .
به پهنای صورتم از خود صبح تا زلال آفتاب گریستم .
دلم خالی نشد .
چشمهایم هنوز چشمه های پر آبی بودند که بر زمینی هرز هدر میرفتند .
راهی نبود جز گریه .
حتی درهای آسمان را بسته بودم تا زیر لب شکایتی یا دعایی نکنم .
هنوز دلم پر است بی آنکه ذره ای از دردم کم شده باشد .
تنها راه باغ گریه برایم باز مانده است .
تنها لمعه شادی من صدای مرموز و ضعیفی هست که از سرزمینی دور مرا دعوت میکند .
سفر نزدیک است .
باش تا روز وداع که آنوقت لبخند واقعی را در تمام وجودم ببینید .
گاهی به خود میگویم هیچگاه تنهایی من پایان نخواهد داشت .
وقتی همه غمگینند من شادم و وقتی همه شادند من غمگین .
آری جهان تنها بر بی ثباتیش ثابت بوده است .
گوش کن شاید کسی در قنوتش برای تو دعا میکند .
نگاه کن شاید چشمی برای سعادتت اشک می ریزد .
آب روان می رود بی آنکه بداند کسی آیا به موسیقیش گوش فرا می دهد .
دعا یت کردم اندر وادی عشق که مولای توباشدهادی عشق
اگر چه عشق کارش بر خرابیست نصیب تو شود آباد ی عشق
هیچ دانی دل من بر لب دریا چو خسی موج بر ساحل و ساحل بزند پیش و پسی
هیچ کس تاب نگهداری این دل نکند مرگ شاید که تواند نهدش د ر قفسی
یا علی مرتضی ، ما را بحق هشت و چار کن به عشق بی کران آسمانیت دچار
نیست در این شهر دزدان در مروت یک فتی لا فتی الا علی لا سیف الا ذولفقار
وقتی جانت از غمها پر میشود ، جامهایت خالی میشوند ، وقتی شمع امیدت خاموش میشود تازه سیگارهایت روشن میشوند ، وقتی فاجعه آغاز میشود توانت به پایان میرسد . این است زندگی روزان و شبان من .
چند سطری برای تو دلنوشته داشتم . افسوس که هیچگاه آنرا ننوشتم .
به یاد می آوری وقتی که پرنده ای کوچک وبی پناه یافته بودمت .
گم کرده راهی .
قمار کردم .
تمام دارو ندارم را با سادگی چشمانت.
از تمجیدهایم بال پروازت را ساختم و با دست هایم راه رهایی را رهنمونت شدم .
درآن سپیده دم مرموز نحس به وسوسه های کسی که در گوشم نجوا می کرد گوش دادم .
یک لیوان رهایی تعارفت کردم . از دستم گرفتی و تا عمق بی خداحافظ نوشیدی .
تورفتی
ومن آن ساده لوحی بودم که خودم را پلی ساختم که از من عبور کنی ، از من .
اکنون تو رفته ای دور دور دور .
بعد از رفتن تو ، جنگل رویاهایم آتش گرفت و خاکستر حسرت تمام آنرا فرا گرفت .
هنوز نمیدانم آیا آین روزها را تاوان صداقتم بدانم یا جبران حماقتم .