ازکنار مرزهای مزارع پدری عبور میکنم . هیچ حس تعلق و غروری را برایم برنمی انگیزد . مرور طولانی داستانهای اجدادم را بیاد نمی آورم ؛ تنها شبه تاریکی از کلبه ای کوچک و نور تقره فام شیروانی میان مه غلیظ نمایان است . انگار همه چیز یخ زده است !
درختها پوشیده از قندیل خاکستر ند و خشک بنظر می رسند .
خاطره پیرمردی که صبح ها برای عابران ناآشنا جلو خانه را آب پاشی میکرد در ذهنم تداعی میشود .
مثل کاروان اسیرانی که مجبور به سفرند با پاهای خسته نمیشوند پیاده به منزلی نا آشنا به سرزمین های غریب راه میرویم .
چه کسی مرا مجبور می کند – کسی اینجا نیست . من تنهایم .
مدام در خیالم طنین صدای زنگ کاروانهایی رااز دور دست می شنوم .
نه خسته میشوم ونه قلبی برای تپیدن دارم . نه اضطرابی نه غمی ونه شادی ......
بسیار راه پیموده ام از بیابانهای خشک ، از کوهستانهای سخت ... اما نه هرگز تشنه شده ام و نه گرسنه .ژ
اینجا کجاست . من چه وقت و چگونه به این جاده مه آلود رسیده ام ؟
بگمانم ازکنار مرزهای مزارع پدری عبور میکنم که هیچ حس تعلق و غروری را برایم برنمی انگیزد .......
هوالدلبر
لحظه ای زیبا
شرابی کهنه میخواهم که درد تازه ای دارم نگواز دوزخ وجنت که از این قصه بیزارم
سرم با دلبری گرم و دلم از غیر او سرد است ولی دلبر نمیداند زاحوال دل زارم
دکان زهد و علم و کار همه تعطیل شد یکبار اصول عشق شد دینم خیال یار شد کارم
امان از رشک بدخواهان فغان از سستی یاران یکی طعنه زند برمن یکی معذور میدارم
چه میدانی چه میجویم چه میفهمی چه میگویم زمین تاآسمان فرق است زتو تامرزافکارم
دلی دارم هوسباره که هرشب مست و میخاره شود از سینه آواره رود در کوچه یارم
شرابی دارد آن دلبر که غمها را برد یکسر خدایا بررقیبم ده که از کارش در آزارم
شنید ستم که آن تنها شبانه میشود پیدا برای لحظه ای زیبا تمام شام بیدارم
اگر یکدم زروی مه نقاب ناز برداری نه محمودم اگر رمزی ز راز عشق بگذارم
آیه ها خود قاصرند از شرح پر معنای عشق اشکها شاید بگویند رمزی از دریای عشق
یاس ها که شهره اند در فوت وفن دلبری مست میگردند از عطر جهـان آرای عشق
درب دل بستم به زنجیرو به قفلی بی کلیـــد یار میگوید کـلیدی دارم از دنیــای عشق
آه آدمها چه میدانید مقــصودم کجـاســت راه می پویم به سوی حضرت مولای عشق
هوالدلبر
خدای عشق
ای خدای عشق دستــــم را بگیــر این دل مجنــــــــون مستم رابگیر
دیدگـــان خونـــچـــکانم را بـبـین لکنــت گنـــــگ زبانـــــم رابـبین
ای خدای عشـــق صبرم کن زیاد جز غــــــرورم هستیم رفته به باد
سینه ام ازدود آهـــم شـــد ســـیاه چهره ام از درد وغم شد رنگ کاه
ای خدای عشق عاشـــق کـن مرا روی عـذرائــیــت وامــق کن مرا
درمیان عاشــــقانت کــن بـلنـــد این دل افتــــاده زار نـــــــــژند
ای خدای عشق تاچـــند از فــراق سیــنــه ام در التهاب واحتــــراق
سرد کن همچون خلیل این نار من امر کــــن تا نار گردد یـــــار من
ای خدای عشق کــن بر مــن مدد تا بجنـــگـم با هــــوای نفــس دد
یاریم کن تا که مغــــلوبش کنــم با ریاضــت خوب ومـحبوبش کنم
ای خدای عشـــق روبنـــــما به من هی مــگو امروز و هی فردا به من
من دلم ازجنس کوه وسنگ نیست گر چه تو قلبت برایم تنگ نیست
ای خدای عشق احســــان کن مرا با نگاهــی بی دل وجــان کن مـرا
ازگنــاهـــان بزرگـــــم در گــذر درســـرایت با عـــزیزانــت بـــبر
ای خدای عشـق مجــنون کن مرا جز غـــــــم لیلیت بیرون کن مرا
دلبرا درعشـــق مشــهــــورم نما از محــــــــبت هم کرو کورم نما
ای خدای عشـــق توشـــــاه منی حاکــم وســـلــطان ودلـخواه منی
هرچه میــخواهی بکـن باعاشقت هرچه آن شــیــرین بود باذائـقت
ای خدای عشـــق ای مــربوبتر ای غــــم عــشقت زشادی خوبتر
نک بســـوزم یا بســازم باغمت این کــنم یا آن تو را مــحبــوبتر
ای خدای عشــــق ای حی قــــدیم حـامـد و مـحمــود رحمـن رحیـم
هم امیری هم صبوری هم کــریم عـفــو کن بر بنـدگان جرم عظیم