هوالدلبر
دشنه
از نمک پاشی آن چشمان شور میشوم هرلحظه ازیاد تو دور
خوب بنگر دیگر آن دیوار نیست قلب من از دوریت بیزار نیست
ریخت از دل وحشت هجران تو خوب شد آن درد بی پایان تو
نیمه شبها یادتو درخواب نیست دیده ام از دوریت بی تاب نیست
می توان بی روح وبی احساس شد میتوان دشمن به عطر یاس شد
می توان بی عشق یاری زنده بود میتوان عاشق نبود وبنده بود
رفت از یادم لطافتهای عشق زخمی از دست جنایتهای عشق
گفته بود آنرو ز از روی حسد ناکسی د رحق چشمان توبد
چی شد آن شبهای با راز ونیاز چی شدآن لبهای پر لبخند وناز
چی شد آن بیداری شبهای ما چی شد آن بیماری و تبهای ما
دیگر اکنون دوشدیم ویک نه ایم گرچه درظاهر میان خانه ایم
حیف مقصد شد سراب وتشنه ایم هر یکی در قلب دیگر دشنه ایم
هوالدلبر
کودک نفس
تا ا سیر بند فتراک منی ز خمی چشمان نا پاک منی
کی کنی احساس درد خنجرم تاکه لول از حب تریاک منی
گفتمت از بیشه من دور شو از دد اندیشه من دور شو
آب میخواهی تو از جام سراب ریشه جان از تیشه من دورشو
آنکه میبینی به پندارت نی ام داروی چشمان بیمارت نی ام
صدگره بر پای جانم بسته است رهگشای عقده کارت نیم
سوی من از چه روانی با شتاب با خود شیطان در ایاب و ذهاب
هین برو با کودک نفست بگو گفته ام این: الجواب و الجواب
بچه آهویی و وصلت درسر است الغرض پستان گرم مادر است
گرچه چشمانت زبیتابی تر است لیک بنگراین که میدوشی نر است
خامی و پندا شته خود را کباب آب را فرقش ندانی از حباب
من نمیدان م که مستی یا به خواب گوهری افتاده د رقعر خلاب
چند میگویی که غمخوا ر توام تا ابد پیوسته درکار توام
من نه لیلایم نه تو مجنون من تو نه موسایی نه من یار توام
خام گفتی این چه سودا درسراست کله ات آکنده از مغز .... است
کاسه ای میجویی از جنس بلور این کجا در پیشه آهنگر است
توبه فکر ارتقاء خویش باش زانچه هستی بیشتر ازپیش باش
کم بگو با تو بمانم تا ابد کم به فکر این دل درویش باش
راه من راه خزان و انتحار راه تو راه شکفتن دربهار
ساده ای پاکی و نو آموخته در کمینگاهان نیایی بی گدار
من فرو میریزم از یک تند باد هر کجا هر جاکه بادا باد باد
باور نکن
با این سپیده مرموز دل خوش مباش ، باورنکن که ظلم شب به پایان رسیده است .
این برق مرده که چشم تورا مات وخیره کرده است ، اشراق جانفزای دولت محبوب صبح نیست ،
آیا شنیده ای ؟
هر ظلمتی که به اوج سیاهی خود رسیده است ، چون وقت فجر تابان و خیره به چشمان دمیده است .
باورنکن .....
در قعرچاه طناب نجات نیست این مار شرزه است که به شب آرمیده است .
من آن پل خسته تنهایم
راهی میان دو سرزمین .
بخیه ای برای زخم رود بر چهره زمین .
سهم من از این همه مسافرانی که می آیند و می روند ،تنها رد پاهاییست که آن هم رفتنیست .
کابوس طغیان رود .
واریز دیوار زندگی .
من یک پلم . جایی برای عبور ، راهی برای گذر .
همه می روند تا سرود تنهایی من تا زندگی آخرین خشت دیوارهایم ابدی بماند
صبح علی الطلوع در میانه راه منتظر نسیم ماندم ، وقتی رسید در گوشش نام تو را زمزمه کردم ،تاتمام روز به مردمان نیک هر
کوچه و برزنی که سرمیزند نام تورا بیاد آورد و دعای خیرشان را برایت آرزو کند . امروزت نیز چون فرداهای سبزت زیبا و با شکوه
باد . دوست خوب و معلم بزرگ زندگی من .